جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

شیطونیای خطرناک جوجه

سلام پسرک قشنگم تقریبا نزدیک ٥ مااااهه که خودمو فراموش کردم خودمو با دیدن چشما و دستا و اون نگاه زیبااااات به دست بااد سپردم و همه ی زندگی و نفسم فقط خلاصه میشه در وجود تو. واقعا وروجک شدی و تمام روزامو با عطر تنت پر کردی. چند وقتیه که بدجور سرما خورده بودم و نمیتونستم بهت شیر بدم .از بدبختی من هم لب به شیشه نمیزدی و بابایی به زور عادتت داد و حالا .....مگه میشه شیشه شیر رو از ذهنت بیرون کرد! هرجای خونه که باشم تمام نگاهت به منه و همش در جستجوی منی .....انقدری که به من و دیدنم وابسته ای به زانیار و هیچ کس دیگه ای نیستی. تازگی ها همش جیغ میکشی ....گریه نه هاااااااااااااااااا جیییییییییییییییغ با صدای بلند و نخ...
22 بهمن 1392

غیبت کبری و مارتیای من

.: جوجه جان تا این لحظه ، 3 ماه و 23 روز و 13 ساعت و 38 دقیقه و 5 ثانیه سن دارد :. سلام موشه! نااااز نفس مامانی تنبلت که ماشالا بزنم به تخته یه زایمانی کرد و فکر کنم تا سااال دیگه هم این عوارضش ادامه پیدا میکنه! هه شوخی میکنم مامانی الان دیگه تقریبا خوب خووووبم و با وجود نازپسری مثل تو تازه میفهمم بهشت یعنی چی.... اگه مودونستم چه قدر وجودت شادی بخشه زودتر به فکر میفتادم خخخخخ مارتیا ی عزیزم ...جونم برات بگه که یک عاااالمه اتفاق افتاده که واقعا نمیدونم باید از کجاااش بگم! اولی و مهمترینشم اینه که کم کمک به معنای واقعی دارم خواهر شوهر میشم! فرررض کن همون چیزی که از بچگی آرزوشو داشتم. رادینمون تصمیم قطعیشو گرفته...
21 دی 1392

99-فرشته ای در خواب

سلام عروسک قشنگم الان که دارم اینارو مینویسم شما جیگرترین جوجوی دنیـــــــــا برای مامانش. کنار دستم لالا کلدی و با هر نفست میخوام دنیــــــــــــارو بنامت کنم انقدر که فرشته خوییی و نااااااااااااز خیلی دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم به وسعت کل دنیا قشنگ من خداایا به حق ٥ تن به همه ی مامانیایی که منتظرن یه نی نی ناز و خوشگل و سالم ببخش......   .: جوجه جان   تا این لحظه ،  1 ماه و 19 روز و 9 ساعت و 45 دقیقه و 17 ثانیه سن دارد :.     ...
2 آذر 1392

98-بار گناه داستان هشتم(8)

  به سرنوشت بگویید اسباب بازی هایت بی جان نیستند... آدم اند...می شکنند.. کمی آرام تر.. . . . . . رسیده بودم به جایی تو زندگیم که مدام با خودم میگفتم: چی فک میکردم و چی شد...   امیدوارم هییییچ وقت به اینجا نرسید.... بد جاییه... چه لباس خوشگلی پوشیدی خانوم خانوما!خیلی بهت میاد.... با صدای محسن از خلصه بیرون اومدم رفته بودم تو فکر مادرم و اینکه وقتی میاد خونه و ببینه من نیستم چه حالی میشه و اینکه چه داستانی برای غیبتم میتونم به هم ببافموو.خودمو تبرئه کنم..... انگار برق گرفته باشم سریع به خودم اومدم محسن داشت به من نگاه میکرد . مثل امپرا...
2 آذر 1392

94-اولین قدم برای مرد شدن و اولین ها!

سلام عشق مامان و سلام به دوست های خیلی خوبم میدونم خیلی بدقول شدم ولی وقتی بخواد یه بدبختی بباره از زمین و زمان میباره ولی من هیچ کدومشون رو با وجود جوجم حس نمیکنم راستش الان نزدیک یک هفته ای میشه که سرما خوردم و این ٣-٤ روز آخرش وضعم خیلی خراب شد با هر عطسه یا سرفه همچین دردی تو شیکمم میپیچید که اشکو در میاورد و نمیتونستمم طرف پسرم برم که خدای نکرده سرما بخوره! برام مثه زندان بود اونروزا دیگه اینکه یکشنبه آقا آقاهارو ختنه کردیم پیش شاهین! آولین قدمت برای مرد شدن رو توی ١٩ روزگی طی کردی و خدارو شکر همه چی خوب بود! مامانای پسرا میدونن اون لحظه من چه بیخود نگران بودم و واقعا از گریه هات گریم میگرفت با این ک...
2 آذر 1392

95-سرماخوردگی و بیمارستان در 24 روزگی مارتیا

سلام پسر قشنگم سلام فرشته ی آسمونی مامان الهی بمیرم برااات که این چند وقت حال درست و حسابی نداشتی و همش بدنت عرق میکرد و خودت صبح تا شب گریه...... الهی بمیرم که گریه هاتم دلیل داشت و کلافگی و شب نخوابیدن هات و مشخص شد یه مقدار جزئی سرما خوردی و چون خیلی کوشو هستی هنوز مجبور شدیم ببریمت بیمارستان چون سیستم دفاعی بدنت هنوز تکمیل نیست وااای که من این ٣ شب چی کشیدم و تازه میفهمم مادر بودن یعنی چی.... زانیارم طفلی از صبح تا شب دنبال کارات بود و این چند روز درسش رو گذاشته کنااار.... خلاصه تا تو خوب بشی همه ی ما ٤٠ دفعه مردیم و زنده شدیم چیجل مامان ماشالا دیگه کم کم داری وزن میگیری ولی این چند شب از مریضی هیشی نمیخوردی و منو ...
2 آذر 1392

101-عجایب یه پسر دوماهه!!

سلام پسرررررر قشنگمممممممم وروجک اصلا باورم نمیشه که داری از حال و هوای نوزادی و همش خواب میای بیرون و کم کم شیطنتات گل میکنه! نمیدونم دقیقا باید از چی و از کجات بگم. انقدر گفتنی ها دااارم که اگه بخوام همشو بنویسم یه طوماااری میشه ماشالا هزااار ماشالا کلی بزرگ شدی و هرکی میبینتت اینو بهم میگه...قد کشیدی و به دور و اطرافت واکنش های بیشتری نشون میدی... منو کامل میشناسی و وقتی تو بغلمی دیگه نمیخوای ازم جدا بشی... شبا به موقع میخوابی ولی از اون جهاتی که خیلی شکمو شدی برای شیر بیدار میشی و دیگه نمیخوابی! از اخلاقات بگم که جل الخالق معلوم نیست به کدوم بنی بشری رفتی!!! از صدای تلفن و موبایل و وسایل الکترونیکی وحشت دا...
2 آذر 1392

100-داستان های خدا(8)

مردی بود که همیشه گناه میکرد  ...... و توشه ی اخرتش پر از گناه بود. پس از سالها گناه و معصیت زمان مرگ فرا رسید به دیار باقی رفت و سالها در عالم برزخ مثل همه ی ادمای دیگه منتظر قیامت و روز موعود یعنی روز حساب موند افراد مختلفی در برزخ بودند با نامه ی اعمال مختلف یکی با گناه های فراوان و دیگری توشه ای پر از کارهای خیر خدا پسندانه ..... بعضیها به خود اطمینان داشتند و بعضی دیگر از کرده ی خویش پشیمان و بعضی دیگر... خلاصه روز موعود فرا رسید... موقع حسابرسی و جدا شدن بهشتیان از جهنمیان شد ... هر کس بر طبق اعمال و کارها و اعتقاداتشان سنجیده شد و وضعیتش مشخص. یکی یکی حسابرسی میشدند و هرکس که جهنمی میشد هنگام برده شدن به جهنم از دیگر...
28 آبان 1392

97-تالاسمی/ بازهم خداروشکر

  سلام جوجه حنایی من . قربونت برم تهنا تهنا که این چند وقت هم خودت اذیت شدی هم مارو خیلی اذیت کردی! خلاصه فقط همینو بگم که روزای من و زانیار شده بود . خونه بیمارستان پارک خونه بیمارستان پارک!!! از وقتی متوجه شدیم کم خون هستی وگلبول های قرمز کوچیکتر از حالت عادیند داریم خودمونو به این در و اوندر میزنیم و بازم خدارو شاکریم که این مشکل قابل درمانه.... هزاران مرتبه شکر که بدتر از این نشد...... تازه منم به خاطر تو هزار تا ازمایش دادم دوباره و جالب اینجاست که میزان آهن توی شیر من که بهت میدم از حد نرمال پایینتره و ذخیره ی آهن توی بدنت به شدت پایینه به خاطر همین داری قطره میخوری با اینکه خیلی زوده ولی متاسفانه چاره ای ن...
9 آبان 1392